فکر می کنی کدام وسوسه مرا
به ابتدای این کاغذ سپید کشانده است
جز این که جهان
بدون تو
یک دیوار است و پشت آن
همیشه تو ایستاده ای
و من، وجب وجب گوش می چسبانم تا
از قلبی پر شود
که زنگ گرفته گوشم از نامش در انتهای این دیوار
هیچ کس نایستاده است
حرفی بزن دست کم
تا در این نفس باقی نمانده هم
جهان را دوره کنم
با گوشی که این همه زنگ می زند.
این شعر بازمانده ی زمستان دو سال پیش است؛ امروز پیدایش کردم. می دانم کار ضعیفی است، اما محض ثبت در آرشیو ایستگاه می نویسمش.
I لینک این مطلب I   جمعه 2 شهریور1386 12:10  رضا ولیزاده
|
