حسین نوروزی عزیز برای این ایستگاه، ریل و فانوسِ سوزنبان و تجهیزاتی رمانتیک آورده است. از جمله مردی یا حتی شاید زنی که چتر به دست دور می شود یا نه، دارد نزدیک می شود... گرگ و میشی که معلوم نیست از آن صبح دم است یا غروب، و برف... برفی پانخورده، سفید و یکدست که وجود هر عابری یا حتی مسافری را انکار می کند... قطار هم که پیداست هیچ وقت نمی رسد...
انگار قالب جدید، شاعرانه تر از آن است که بتوان چیزی جز داستان، شعر و یا یادداشت های شخصی در آن نوشت. حسین نوروزی این قالب را به سرعت برق و باد برای ایستگاه ساخت. از او خواستم نامش را در انتهای ستون سمت راست به عنوان طراح قالب بیاورد که نپذیرفت.
به شوخی به حسین گفتم: «از این قالب آنقدر خوشم آمده که فکر می کنم باید حتما یک چیز عاشقانه بنویسم. حتی ممکن است به خاطر این قالب عاشق هم بشوم.»
حسین خندید. ای کاش همیشه خندان ببینمش. با همین صراحت و دیوانگی های عجیب، با همین تنهایی دست نیافتنی.... پیش از این من را به بازی نوشتن از«وطن» دعوت کرده بود. من اما چهار روز تمام توی ذهنم از وطن نوشتم و یک کلمه از آن همه نوشته را ننوشتم... . نشد... .
دست مریزاد حسین عزیز.

